Talashonline تلاش
صفحه نخست | ديدگاه | گفتگو | نگاه ژرف | فصلنامه تلاش | نشریات
برگشت
 

سخن اهل دل برای ایران

محمد جلالی چیمه (م ـ سحر)
 

به دوستان تلاشگر گرامی‌ام، خانم فرخنده مدرس و آقای علی کشگر قول داده بودم که برای این شمارة نشریه تلاش (کتاب ویژه‌ای که در دست دارید) مطلبی در زمینة مسائل مربوط به زبان فارسی و نقش و اهمیت آن در قوام و دوام ملی و هویت ایرانیان بنویسم و در اختیار آنان قرار دهم تا در این دفتر انتشار یابد.
بسیاری از یادداشت‌های مربوط به آن را هم فراهم کرده بودم که متأسفانه خبر بسیار ناگوار ی خاطر مرا پریشان کرد و سوگواری مادر آمادگی روحی و تمرکز فکری‌ام را سخت درهم ریخت و فرصت از دست رفت و نگارش مطلب همچون وعدة من به سرانجامی نرسید.
امیدوارم در فرصت مناسب‌تری بتوانم یادداشت‌ها را سر و سامان داده و برای انتشار در اختیار نشریة تلاش قرار دهم و ازین طریق هم طرح ناتمامی نیمه‌کاره رها نشود و هم شرمساری من در برابر دوستان اندکی کاهش یابد.
با این حال، به جهت آن که تهی‌دستی خود را در همکاری با این «دفتر» تا حدودی جبران کرده باشم قصیدة «سخن اهل دل» خود را به دوستان می‌سپارم تا همچون برگ سبزی بپذیرند و در کنار مقالات دیگر دوستان دانشور و فراورده‌های ارزندة فکری آنان به چاپ برسانند.
این قصیده که یکی از سروده‌های اخیر من است خوشبختانه متضمن همان مضامین و برخوردار از همان حال و هوا و افکار و عواطفی‌ست است که در آن مقالة ناتمام به آنها پرداخته‌ام. بنابراین تصور و امید من آن است که به لحاظ مضمون و موضوع با مطالب دیگر این کتاب تجانس و همآهنگی خواهد داشت.
اگرچه این قصیده، طی یکی دو ماه گذشته در برخی سامانه‌ها انتشار الکترونیکی یافته بوده است با این وجود، نخستین انتشار مطبعی و چاپی این قصیده هم‌اکنون پیش‌روی شماست و امیدوارم که مورد قبول واقع شود.
م.س




چو بشنوی «سخن اهل دل» مگو که خطاست!
«حافظ»

سخن اهل دل برای ایران


سلام اگرچه کسی چون تو راست حیف سلام
که هست فکر ملال‌آورت مُفیدِ مَلام!
نگفتمت که مگو یاوه بیش ازین و ملاف
که بر کلامِ تو خندند اهلِ ذوق و کلام؟
خـُزعبلات فرستی و غافلی که تراست
به گفته قامتِ ناسازوارِ بی‌اندام
چه یافتی که چنین درکمالِ بی‌ادبی
زبان به کام تو گویی بُریده است لگام؟
برون زحدّ‌ِ جسارت فزوده‌ای به فریب
چو ظلمتی که فزاید برون ز حدّ ظُلام
به لفظِ لودة ناسازمند و ناهموار
سخن به حکمِ عداوت گشوده‌ای درکام
زحقّ و ناحق و از عدل و جور و پاک و پلید
ز نور و ظلمت وخوب و بد و حلال و حرام
بساطِ معرکه افشانده‌ای که هان بنشین
کلاس مدرسه بگشوده‌ای که هین بخرام
نه از نظارة اهل خِرَد ترا شرمی‌ست
نه در رهایی ازین مَسکنت کنی اقدام
تو را که داد کفالت به خلقِ تـُرک و عرب؟
تو را که داد وکالت ز قوم یافث و سام؟
تو کیستی که حقوق مرا به من بخشی؟
گـَهی به قول و قضاوت، گهی به قهر و قیام؟
ترا که گفت که: ایران «حصار ملت‌ها»ست
کدام یاوه ترا داده این تصو‌ّرِ خام؟
که گفت: «ملت ایران یکی نبوده و نیست!»؟
کدام غول ترا کرده غرق این اوهام؟
که گفت: رابطة ظالم است با مظلوم
وجود رابطة «قوم پارس» با اقوام؟
کدام پارس؟ چه ظلمی؟ کدام مظلومی؟
حضور ظلم کدام است و« قوم پارس» کدام؟
من و تو زادة یک سرزمین و یک وطنیم
که هردو همچو دو مغزیم در یکی بادام
زبان پارسی آن راز و رمزِ مشترکی است
که یادگار زمانست و حاصلِ ایام
از او من و تو به یک نسبتیم برخوردار
از او من و تو به یک جـُرعه‌ایم شیرین کام
که گفت: آنکه سخن گفت با زبان دری
ستمگری‌ست که بیگانه گشته با اقوام؟
که خاک ننگ تـَشعّب به بومِ ایران بیخت
که کرد خنجر بیگانگی برون زنیام؟
مگر نبُد که بدآموزی بداندیشان
زبامِ قدرت بیگانه داشت نـَقل و پیام؟
مگر نبُد که به هفتاد سال پیک شمال
متاعِ تفرقه می‌بُرد زی گذرگه عام؟
مگر نه عرضة جعل و فریب ده‌ها سال
به نزد اهلِ زمان بود درخورِ اکرام؟
مگر نبُد که تزاران‌ِ سرخ می‌بستند
به شیوه‌های رذیلانه راه استفهام؟
مگر شعار «پراکنده ساز و حاکم شو»
به اعتقاد فریبنده‌شان نبود ادغام؟
مگر نه آزِ عرب قرن‌ها بر ایران داشت
چو رهزنان نظرِ دزدِ راه بر اغنام؟
مگر بلند نبُد در لوای استعمار
صدای غارت تاریخ و صیتِ سرقتِ نام؟
به زر نبود عرب را مگر ز شرق و ز غرب
مورخان‌ِ فریب آفرین در استخدام؟
مگر دروغ نمی‌بافت خدعة ناصر؟
مگر به طبل نمی‌کوفت کینة صدّام؟
مگر نبُد که پس از انحلال عثمانی
نژاد بود و زبان در پی فریبِ عوام؟
مُطالبات سیاست بنام عنصرِ تـُرک
نهال شائبه می‌کِشت و بوتة ابهام؟
دعاوی مغول و اُزبک و غـُز و تاتار
خروسِ بی مَحلی بود و صوتِ بی‌هنگام
چه شد که حاصلِ این دستکار جعل و فریب
شده‌ست مرجَع و مأوای فکرِ مـُشتی خام؟
چنین سر از تو و افکار در سر از دشمن؟
چنین دل از تو و آئینة دل از اوهام؟
ربوده شوقِ ترا مُهرة کدام ابلیس؟
خریده روحِ ترا سکـّة کدام انعام؟
کدام چنگِ دغا رخنه کرد در عقلت؟
کدام دستِ عداوت به ره نهادت دام؟
نظر به دفترِ بتخانه بسته‌ای زنهار
نظر ببند بر این دفتر و بر این اصنام!
رسوب باورِ بدخواه در سر است هنوز
ترا که بستة وَهمی و فتنة سرسام
برآی ازین ره ناراست سوی کژ رفتار
مزن درین گذرستان‌ِ نادُرستی گام
مَدارِ دهر نگردد هماره گِرد فریب
دروغ و یاوه نسازد همیشه با ایام
بسا کسا که زخون جگر به صدها سال
غمی نخورده مگر در مسیر عزّت و نام
بسا کسا که همه عمر دیده داغ و درفش
ز ماورای خزر تا حجاز و حیره و شام
بسا کسا که ز اروند تا به آمویه
زدل عطش ننشانده‌ست لحظه‌ای آرام
بسا کسا که به زندان فسرده شعلة جان
که رقص، نو کند آن رایت وطن بر بام
هزاره‌هاست که ما را به بوی صبح سپید
شب سیاه ندیم است و اشگ تلخ مُدام
مگر به سر رسد این روزگارِ ناهموار
مگر گذر کند این شوخ چشم خون‌آشام
مگر فنا شود اسباب فتنه و تزویر
مگر به سر رسد ایام محنت و آلام
ستم بمیرد و باغ و بهار زنده شوند
دل از طلیعة شادی شود خوش و پدرام
درین هواست که صدنسل، سر گرفته به دست
دوچشم در پی چشم است و گام در پی گام
در این ره است که صد نسل با امید وصال
نهد دو دیده به راه و دو گوش بر پیغام
هزار یوسف گم‌گشته دارد این کنعان
هزار آرش اُفتاده دیده این اجرام
هزار خون سیاوَ ش دویده درهر جوی
هزار کینة ایرج دَمیده با هرگام
نه هست در همة دشت خاوران سنگی
که خود به خون‌ِ وجودی نگشته رنگین فام
هنوز نعرة رستم به کوه می‌پیچد
هنوز دست یـَلان جام می‌زند بر جام
هنوز جامه‌دران است نالة تنبور
هنوز جامِ مُغان می‌بَرَد ز دل آلام
هنوز چشم جوانان به عرصة پیکار
بود به جستجوی تازیانة بهرام
هنوز تیشة فرهاد می‌خورد برکوه
هنوز از لب شیرین صلا زند الهام
عرب نبود و کتابش نبود و ایران بود
یکی دو دَه سده‌ای پیش از اُمّت اسلام
نه تـُرک بود که غازی شود خلافت را
نه داشت جور عرب، تـُرک را در استخدام
مغول نبود و سکندر نبود و ایران بود
مغول گذشت و سکندر گذشت و او به دوام
دَدان که خوی پلنگی رها نمی‌کردند
کجا کسی‌ست کز آنان بَرَد به نیکی نام؟
هزار قوم مهاجم به شهر ایران تاخت
یکی نشد که نبُد سرکش و نیامد رام
چه یاوه لافد آنکو خیال خام پزد
چه هرزه پوید آنکو به بَد سپارد گام
دوباره روزِ سیاه آمده‌ست و دشمن پَست
نهاده سفرة نهب و گشوده حلقة دام
از آن زهر طرفی گـُرگ کرده دندان تیز
یکی به نامِ امیر و یکی به نامِ امام
از آن‌ به هر قدمی مُفتخواره‌ای به کمین
یکی به فکر شکار و یکی به بوی طعام
گشوده دشمنی از هرطرف بر ایران دست
یکی به خدعة دین و یکی به عشقِ مرام
یکی به خنجر تور و یکی به نیزة سَلم
یکی به کینة یافث، یکی به حیلة حام
چنین سگالش بدکارگان و بدخواهان
زمُفتیان کـرام و ز اولیاء عِظام
ز جابران‌ِ جدید و ز فاجران‌ِ پلید
ز مؤمناتِ کنیز و ز محسنین‌ِ غلام
به روی هستی ملـّت فشرده چنک رذیل
به قلب روشن ایران نشسته قشر ظلام
کلاغ و کرکس و بومند آنچنان به فغان
که وحشت اوفتد آزاده را به هفت اندام
یکی به ضجّة وحشت پریده بر سر دار
یکی به نعرة تهمت نشسته بر لب بام
یکی تسلط اوباش را کند اظهار
یکی تباهی و بیداد را کند اعلام
به خاک خود همه در غربتند جز جُهـّال
به خوان‌ِ خود همه در حسرتند جز حُکـّام
اگر وطن همه در آتش است نندیشد
کس از میانة اینان مگر به حفظ نظام
زمان چنین و تو با دشمنی به بزم اندر؟
جهان چنین و تو در کوی کین گرفته مُقام؟
کس این بدی که تو با خویشتن کنی کرده‌ست؟
فکنده است کسی خویش را از آن سوی بام؟
مباد تا به جهان آبرو ندانی داشت!
مباد تا به بَد آزادگان برَندت نام!
گرسنه‌ مان و جهان واسپار و حق مفروش
که این معامله بی‌عزّت است و بی‌فرجام
مگـَرد گـِردِ بداندیش و بدسگالِ وطن
به دام هالة اوهام یا به بوی مقام
«زفکر تفرقه بازآی تا شوی مجموع»
که جمع، صلح جهان است و فرقه دشمنکام
مباش غافل ازین بیش اگرچه سعدی گفت
«تو غافلی و به افسوس می‌رود ایام!»

محمد جلالی چیمه (م. سحر)
پاریس ، 20.4.2008

جستجو در سامانه


برگشت

استفاده از مطالب "تلاش آنلاین" تنها با ذكر منبع و نام نويسنده مجاز است
صفحه نخست | تماس با ما