Talashonline تلاش
صفحه نخست | ديدگاه | گفتگو | نگاه ژرف | فصلنامه تلاش | نشریات
برگشت
February 05, 2010جمعه 16 بهمن 1388
 

22 بهمن و تجربه ی دو نسل جوان

گفتگوی تلاش با نيلوفر بيضايی
 

هر نیروی فکری که تحقق جهان بینی خود را تنها راه رستگاری همگان بداند و گمان کند با اعمال قهر می تواند مردم را بسوی این رستگاری رهنمون سازد، تبدیل به نیرویی خطرناک می شود که آماده ی اعمال بدترین انواع خشونت بنام سعادت بشریت است.

تلاش ـ دست رژيم در چند سالِ گذشته در برگزاری مراسم 22 بهمن و سالگرد پيروزی انقلاب اسلامی و در بسيج مردم و کشاندنشان به خيابانها آشکاربود. اما امسال بيشماری از آفرينندگان جنبش سبز عزم کرده اند در اين روز به خيابان بروند اما برخلاف گذشته، حکومتگران سعی می کنند از آمدن آنها با تهديد و ارعاب جلوگيری بعمل آورند. در نگاه فرد بی اطلاع از ماهيت و واقعيت آنچه که در ايران می گذرد، پديده ی شگفت آور و گيج کننده ايست! شما تفاوت 22 بهمن سالهای پيش و امسال را چگونه توضيح می دهيد؟


بيضايی: در سالهای پیش حضور در تظاهرات سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی بنوعی زدن مهر تایید بر نتایج آن که مهمترینش همین حکومت سرکوبگر است می بود. جمهوری اسلامی حکومتی است بر آمده از یک انقلاب و بهمین دلیل هم مرتب نیاز به تایید و یا نمایش موافقت مردم با خود دارد. اما امسال موقعیت بکل متفاوت است. حکومتی که تا امروز بیرحمانه در مقابل هرگونه اصلاح و یا تغییر بسود دمکراسی ایستاده است، امسال با مردمی روبروست که حضورشان در سالگرد انقلاب حضوری اعتراضی است. امروز مردم واقعی را در خیابانها می بینیم. نه مردمی که با وعده و وعید، گاه با تهدید از دست دادن شغل و امتیازات در هر تظاهرات سازماندهی شده توسط حکومت شرکت می کردند. بسیاری از میان این مردم به انقلاب ایران دلبسته بوده اند و وبسیاری دیگر زمان انقلاب هنوزبدنیا نیامده بودند، بخشی هم از همان آغاز فهمیده بودند که چه سرنوشت شومی برای ملت ایران رقم زده میشود و بناچار سالها در سکوت اجباری و یا در میدانهای کوچک مبارزه، سرخورده و بیصدا به زندگی ادامه می دادند. انقلاب ایران در طول سالیان سرنوشت هر سه گروه را ناخواسته بیگدیگر پیوند زد و آنچه امروز می بینیم، موجی است خروشان که علیه تبعیض و سرکوب به میدان آمده و برای ایرانی دمکراتیک حاضر به پرداختن بهاست.


تلاش ـ مبارزه با رژيم برخاسته از انقلاب بسيار زود آغاز شد و ابتدا توسط بخشی ازهمان نيروهائی که خود کم و بيش در آن انقلاب شرکت کرده و به آن «دلبسته» بودند. از يکدستی و يکپارچگی که در صفوف انقلاب برای سرنگونی رژيم وقت و بنيانگزاری نظمی نوين و انقلابی به چشم می خورد، آيا انباز بودنِ نيروهای انقلابی، در حلقه های اصلی افکار و اهدافی که آن انقلاب را به سرانجام رساند، يک نتيجه گيری منطقی نيست؟ اگر نه! پس مبارزه با رژيم جديد از فردای انقلاب، با چه اهدافی از سرگرفته شد؟


بيضايی: حکومت اسلامی از بدو شکل گیری اش سیاست حذف دگراندیش را آغاز کرد. تا هنگام پیروزی انقلاب نیروهای اجتماعی و سیاسی گوناگونی در انقلاب شرکت داشتند که نقطه ی اشتراکشان مخالفت با نظام پادشاهی بود. همین اشتراک، همسویی را موجب می شد و به انقلابیون قدرت عمل می بخشید. هدف مشخص بود: سرنگونی نظام پادشاهی. نیروهای سیاسی که در سالهای حکومت فردی محمد رضا پهلوی سرکوب شده بودند، از ملیون گرفته تا کمونیستها برای دستیابی به این هدف در کنار اسلامیون قرار گرفتند. مردم عادی که بسیاری از آنها هنوز تعلقات ایدئولوژیک نداشتند، در طیف وسیعی در مقابل نظامی قرار گرفتند که آنها را اصلا به حساب نمی آورد و به شکل توهین آمیزی آنها را به چشم رعیت می نگریست. در عین حال این باور عمومی شکل گرفته بود که شاه ایران وابسته به قدرتهای خارجی است. در جریان انقلاب مشخص شد که وزن اجتماعی نیروهای مذهبی بسیار قوی است و نتیجه ی مسلمش این بود که آقای خمینی بعنوان رهبر این انقلاب از سوی تمام نیروها پذیرفته شود. اسلامیون از مشارکت نیروهای اجتماعی و سیاسی دیگر تا زمان به پیروزی رسيدن انقلاب بهره گرفتند و حتی آقای خمینی در سخنرانیهایش از آزادی بیان و تحزب نیزسخن می گفت. اما به محض بقدرت رسیدن اسلامیون، خشونت دولتی آغاز شد. در ابتدا با اعدام سران نظام پیشین که کشته شدن آنها با کمترین مخالفتها روبرو شد. پس از آن نوبت به دیگر نیروهای دگراندیش رسید. مبارزه با جمهوری اسلامی از زمانی آغاز شد که فضای باز سیاسی که یکسال بعد از انقلاب دوام آورده بود، بتدریج بسته شد. بخشی از نیروهای مخالف جمهوری اسلامی خود پیرو ایدئولوژیهای دیگری بودند و مسلم است که نبردی که آغازشده بود در وجهی جنگ قدرت نیز بود.


تلاش ـ شما خود بارها در نوشته ها و مصاحبه هايتان، به روشنی افکار و انديشه هائی را که بر بستر آنها انقلاب به ثمر رسيد، مورد انتقاد قرار داده ايد. با پايگاه انتقادی امروز شما به آن افکار و اهداف ناآشنا نيستيم. می دانيم از موضع يک هنرمند مدافع آزادی و برای حقوقی انسانها، گفتمان مسلط انقلابی آن دوره را مورد نقد قرار می دهيد. اما بسياری هنوز معتقدند که اهداف آن انقلاب جز اينها چيز ديگری نبوده است. نظرتان در باره ايده ی «ربوده شدن انقلاب به دست نيروهای مذهبی به رهبری آيت الله خمينی» و انحراف از خواست آزادی و برابری چيست؟


بيضايی: در این مورد نظر من تغییری نکرده است. اما فکر می کنم اشاره به یک نکته نیز مهم باشد. نیروهای فکری معترض به نظام پیشین، نیروهایی برآمده از طبقه ی متوسط شهری جامعه ی ایران بودند. طبقه ی متوسط که در دوران رضا شاه بوجود آمد، در دوران محمد رضا شاه شکل گرفت و نقش مهمی در عرصه ی اقتصادی بر عهده گرفت. اما امکان مشارکت این طبقه در عرصه ی سیاسی به صفر رسیده بود. تنها بخشی که بنوعی از مصونیت برخودار بود، روحانیون و قشر مذهبی بودند. از سوی دیگر نحله های فکری در میان روشنفکران ایران نیز از اواخر دهه ی چهل بوجود آمده بودند که در تقابل با آنچه غربگرایی نامیده می شد، تئوری "بازگشت به اصل خویشتن" را پایه گذاری کرد. به باور من نوعی حس تحقیر شدگی ملی از سوی بیگانه (که بخصوص پس از سقوط دولت دکتر مصدق دوباره زنده شده بود) و درعین حال یافتن مأمنی عاطفی که در تقابل با مدرنیزاسیون پهلوی نیز قرار داشت، بخشی از نیروهای روشنفکری جامعه ی ایران را بسوی تمایلات مذهبی و ترویج این ایده که اتکا به اسلام تنها راه حل بومی برای ایجاد یک مدل فرهنگی و سیاسی است، سوق داده بود. همچنین بخشی از نیروهای چپ جامعه ی ایران که بیشتر تحت تاثیر جنبشهای انقلابی امریکای لاتین قرار داشتند از یکسو و بخش متمایل به "اردوگاه سوسیالیستی" شوروی از سوی دیگر در ضدیت خود با غرب و آنچه دمکراسی بورژوایی و امپریالیسم می نامیدند با نیروهای مذهبی جامعه خواه ناخواه مشابه می اندیشیدند. می توان گفت بخش مدرن و بخش سنتی ( برآمده از قشر بازاریها و مذهبیون در حاشیه قرار گرفته) طبقه ی متوسط در مخالفت با حکومت پهلوی و غرب بیکدیگر نزدیک شدند. بخش غالب نیروهای ملی نیز که از زمان کودتای 28 مرداد ببعد با حکومت پهلوی در تخاصم آشتی ناپذیری قرار داشت، در کنار ملی مذهبی ها قرار گرفت و مجموعه ای از نحله های فکری گوناگون در انقلاب حضور پیدا کرد. گفتمان مسلط انقلاب ایران گفتمانی ضد غربی و ضد تجدد بود. در مخالفت با دیکتاتوری فردی محمد رضا شاه که مدرنیزاسیون منهای مدرنیته را اجرا می کرد، نیرویی شکل گرفت که هر دو را به چالش می کشید. انقلاب ایران انقلابی است با تمام تناقضها و پیچیدگیهای خود که همچنان باید از زوایای گوناگون مورد بررسی قرار بگیرد. انقلاب را کسی از کسی ندزدید، بلکه با ترکیبی که گفتم نتیجه ی منطقی انقلاب همان می بود که شد.


تلاش ـ «حس تحقير شدگی ملی از سوی بيگانه» در ايران، پيش از رفتار رژيم پادشاهی محمد رضا پهلوی با مردم، هم بی سابقه نبود. استقلال طلبی و مخالفت با سياستهای استعماری و تجاوزات آنها بخش مهمی از گفتمان مسلط بر جنبش و انقلاب مشروطه را تشکيل می داد. اما اين احساس در آن دوره هيچگاه به ايدئولوژی مسلط ضديت با غرب و عليه فرهنگ آن و به فرهنگ «هويت طلبی» بدل نشد. هيچ يک از نيروهای اجتماعی، انقلاب مشروطه و طرفداران آن انقلاب را با ايدئولوژی ضد غربی توصيف نکرده و نمی کند. برعکس تا زمان رودرروئی با حکومت ضدغرب اسلامی، يکی از «اتهامات» بزرگ آن انقلاب و انقلابيونش، «غربزدگی» بود. يک «حس تحقير شدگی ملی» و اين همه تفاوت بنيادين؟


بیضایی: فراموش نکنیم که در همان زمان انقلاب مشروطه اسلام گرایی افراطی در غالب تفکر امثال شیخ فضل الله نوری، اولین نطفه های یک جریان فکری که بعداً در انقلاب اسلامی بقدرت رسید شکل گرفت. و باز فراموش نکنیم بسیاری از نمایندگان اولین مجلس مشروطه را عمامه بسرانی تشکیل می دادند که می خواستند نام آن مجلس، نه مجلس شورای ملی، بلکه مجلس شورای اسلامی باشد. و همچنین فراموش نکنیم که بسیاری از متفکرین مشروطه تلاش می کردند تا به روحانیون بقبولانند که قوانین مشروطه منطبق بر قوانین شرع است. نفوذ اسلامگرایان در انقلاب مشروطه را نباید دست کم گرفت. شما رجوع کنید به مباحثی که در مجلس شواری ملی موضوع جدل بود. عمامه بسران با آزادی مطبوعات، آزادی بیان و بسیاری از خواستهای دمکراسی خواهانه ی مشروطه خواهان بشدت و علنا مخالفت می کردند و در جامعه نیز نفوذ داشتند. اما این درست است که تفکر هدایتگر انقلاب مشروطه نه تنها ضد غرب نبود، بلکه بدرستی تلاش می کرد تا از دستاوردهای دمکراتیک تجربه ی غرب بهره بگیرد. اما این حس تحقیر شدگی ملی بارها در طول حملات بیگانه به ایران و یا تسلط اقتصادی غرب بر ایران عکس العملهای شدیدی را در جامعه ی ما بوجود آورد. مثلا در دوران حمله ی متفقین به ایران. این عکس العملها خود را غالبا بصورت یک ناسیونالیسم گاه افراطی ایرانی و یا در غالب "بازگشت به ایران باستان" بعنوان سمبلی از ایرانی قدرتمند خود را نشان می داد. نمونه ی دیگرش را در سازش ناپذیری دکتر مصدق در دوران نخست وزیری اش با پيشنهادات غرب و به شکلی دیگر می توان دید. برجسته کردن "هویت ایرانی" در برابر غرب اما خود بنوعی متاثر از غرب بود. مثلا ناسیونالیسم رضا شاهی و یا دمکراسی خواهی دکتر مصدق، هر یک بنوعی در ساختار فکری خود از غرب تاثیر پذیرفته بودند. در دهه ی چهل در روشنفکری ایران یک جریان فکری جدید بوجود آمد که تنها راه نجات را در "ایرانی شدن" و "بومی شدن" می یافت و در این مسیر بازگشت به هویت اسلامی را راهی برای بومی شدن تعریف می کد. جلال آل احمد یکی از نمایندگان اصلی چنین تفکری است. از همان دوران ما با شکل گیری جریان فکری روبروییم که بعدا و در شکل بسیار رادیکال در انقلاب اسلامی نمود ایدئولوژیک پیدا کرد. حس تحقیر شدگی و ضدیت با غرب یا اعتماد بنفس کاذب دو روی یک سکه اند.


تلاش ـ تا امروز مبارزه عليه رژيم اسلامی ادامه دارد. با وجود اين آيا می توان محتوا و ماهيت اين مبارزه را در طول تمام اين سه دهه يگانه و بدون دگرگونی ديد؟ به عنوان نمونه آيا می توان مضمون آن چه را که در دهه های 60 خورشيدی نيروهای درگيريهای خيابانی، در خانه های تيمی و... می خواستند، با آنچه که هواداران جنبش سبز مطالبه می کنند، يگانه انگاشت؟


بيضايی: وقایع و دورانهای تاریخی هر چند با یکدیگر متفاوت باشند، بی ارتباط نیستند و نمی توانند باشند. گفتمان انقلابی آن دوران گفتمانی ایدئولوژی زده بود. آن نسلی که در جوانی خود تحت تاثیر مبارزات چریکی کشورهای دیگر علیه دیکتاتوری مبارزه می کرد، نسلی آرمانگرا بود. جوانانی که در دهه ی شصت بهای مبارزه را با جان خود پرداختند و همچنین آن بخشی که با زخمهای عمیق حاصله از شکنجه های جسمی و روانی حکومت اسلامی زنده ماند، در آن دوران فکر می کردند که برای سعادت جامعه مبارزه می کنند. جوانانی که در نهایت صداقت برای پایان دادن به بی عدالتیها و سرکوب رو به رشد حکومت دینی مبارزه کردند، به باور خود برای رستگاری مردم مبارزه می کردند. حکومت اسلامی کمر به حذف وانهدام کامل تشکلهای سیاسی مخالف بسته بود. با اینهمه فضای فکری نیروهای مخالف جمهوری اسلامی نه با مفهوم حقوق بشر آشنایی داشت و نه واژه ای چون دمکراسی را بر می تابید، چرا که همچنان از همان گفتمان فکری انقلاب اسلامی تغذیه می کرد. آرمانهای فکری زیبای آن نسل چون برآمده از ایدئولوژی زدگی انقلاب 57 بود، هر چند به گوش خوش می آمد، اما در عمل در صورت یافتن میدان عمل می توانست به فاجعه ای دیگر از نوع حکومت توتالیتر شوروی و یا استبدادی دیگر بیانجامد. در جامعه ای که دمکراسی را تجربه نکرده و یا اصلا فرصت فکر کردن و دریافتن آن را نیافته است، عصیان جمعی در مقابل حاکم مستبد الزاما به دمکراسی نمی انجامد. اصولا هر نیروی فکری که تحقق جهان بینی خود را تنها راه رستگاری همگان بداند و گمان کند با اعمال قهر می تواند مردم را بسوی این رستگاری رهنمون سازد، ، تبدیل به نیرویی خطرناک می شود که آماده ی اعمال بدترین انواع خشونت بنام سعادت بشریت است.
گفتمان سیاسی و اجتماعی نسل امروز و جنبش کنونی مردم ایران گفتمانی برآمده از تجربیات تلخ گذشته است. گفتمان پسا انقلابی نسل امروز، گفتمان آزدیخواهی، دمکراسی طلبی وباورمندی به حقوق بشر بعنوان فصل مشترک تمام نیروهای اجتماعی است. تجربه سی سال تبعیض اعمال شده از سوی حکومت دینی، تجربه ی سی سال اعمال خشونت دولتی و قوانین تبعیض آمیز، قرار گرفتن ایران در مسیر یک ماراتن سقوط و انحطاط همه جانبه، بسیاری را به خود آورده است که به اساس مشکل بپردازند. به این اصل مهم که هیچ ملتی شبیه به هم نیست و نمی اندیشد اما در میان هر ملتی باید جایی برای هویتها و اندیشه های گوناگون باشد، چرا که استبداد آنجا آغاز می شود که برای هویت یا اندیشه ای به هر بهانه ای حق حیات قائل نباشیم.


تلاش ـ مقايسه ی ميان دو نسل جوان ـ نسل انقلابی سالهای پيش و پس از انقلاب اسلامی و نسل حاضر در جنبش سبز ـ تفاوت چندانی در آرمانخواهی شان بدست نمی دهد. اما همانگونه که اشاره ای داشتيد، ميان گفتمانهای اين دو نسل و وقايعی که آفريده و می آفرينند، تفاوتها اساسی است. برای فهم دقيق تر و تبيين بهتر تفاوتها شايد بايد بيشتر روی آرمان و گفتمان تکيه کرد. رابطه اين دو مفهوم و تفاوتشان را شما چگونه تبيين می کنيد؟


بیضایی: در ابتدا لازم است اشاره کنم که در اینجا قصد من بهیچوجه ساختن یک تصویر بی نقص از نسل امروز و نسبت دادن معایب به نسل دیروز نیست. نه نسل جوان امروز بی اشتباه خواهد ماند و نه تاثیرات بعضاً مثبت نسل دیروز را می توان به کل منکر شد. هر دو نسل محصول گفتمان یا روح و تفکر غالب زمانه ی خود هستند. هیچ نسلی را نمی توان جدا از فضای فکری غالب در هر دوران که بی دلیل نیز بوجود نمی آید، قضاوت کرد. نسل دیروز از دوران اعتراضات جهانی به سیاست خارجی نادرست غرب و در راس آن آمریکا بر آمده است. دوران محبوبیت روحیه ی انقلابی و دوران نا آرامی ها و جنبش های چریکی آمریکای لاتین، دوران جنگ سرد. نسل امروز در دورانی رشد کرده است که آن روحیات انقلابی و جنگهای چریکی جای خود را به انقلاب اینترنتی داده است و رادیکالیسم کور محبوبیت جهانی خود را از دست داده است. بخصوص پس از جهانی شدن نوعی رادیکالیسم انقلابی اسلامیستی، فروپاشی اردوگاه سوسیالیستی و تسلط حکومت سرکوبگر و ایدئولوژیک اسلامی در ایران. آن آرمانگرایی که من در مورد نسل دیروز بدان اشاره کردم، برآمده از دلبستگی به ایده آلهایی (مثلا اردوگاه سوسیالیستی) بود که مشخص شد نه تنها تضمین گر آزادی و عدالت اجتماعی نبوده اند، بلکه تقسیم کننده ی فقر و بدبختی و سرکوبگر آزادیها در کشورهای خود و نظامهایی توتالیتر بوده اند و حتی اگر شکل بی نقص آن را نیز در نظر می داشتند، در ایران به یک آرزوی دست نیافتنی می مانست. پس در ایجا من مفهوم آرمانگرایی را بیشتر با نوعی اتوپیسم برابر می گیرم. ما امروز نیز همچنان آرمانگرایانی هم در میان حکومتیان و هم در میان مخالفین حکومت داریم. کسانی که از این نظر که همچنان معتقد به حفظ وضعیت انقلابی هر چند در دو جبهه ی متفاوت هستند و در این نقطه با یکدیگر اشتراک دارند. در مقابل چنین گرایشی، من نسل امروز را نه تنها آرمانگرا به مفهوم طلب کننده ی چیزی یا دنبال کننده ی هدفی که به انجام رسیدنش ممکن نیست نمی بینم (منظور ازعدم امکان، نه میزان سرکوبگری رژیم، بلکه وجود پایه های اجتماعی قوی در آن چیزی که طلب می کنیم است) ، بلکه بر این باورم که نسل امروز با واقع گرایی تمام آن چیزی را طلب می کند که زمانش رسیده و در عین حال از استعدادی خاص در بکارگیری نوعی پراگماتیسم برای رسیدن به هدفش که هدف مشترک بخش وسیعی از جامعه نیز هست، برخوردار است. هم نسل دیروز و هم نسل امروزحاضر به پرداختن بهای خواسته هاشان بوده و هستند. اما باز در همینجا نیز تفاوتها اساسی است. نسل دیروز "تشکیلاتی" بود. بودن در تشکل و تشکیلات به خودی خود نه تنها منفی نیست، بلکه بسیار هم لازم و ضروری است. منتها داشتن تعصب و باور به نقص ناپذیری آن جریانی که بدان وابسته ایم ، مشکلات جدی بوجود می آورد. آنهم تشکلهایی که ساختار غیر دمکراتیک داشته باشند. شکل تشکل نسل امروز در دوران نبود شرایط شکل گیری تشکلهای دمکراتیک، از تشکلهای مدنی آغاز می شود و به تشکلهای شبکه ای بدون سلسله مراتب و به صورت افقی گسترش می یابد و این نوع حرکت نیز در دمکراتیزه کردن روند جنبش کنونی نقش بسیار مهمی بازی می کند.


تلاش ـ شما در مقاله ای که در دفتر سبز ـ فصلنامه تلاش 33 ـ انتشار يافته، به نظر ما سعی کرده ايد، از زاويه يی جديد، حلقه ی رابطه ی تازه ای ميان دو واقعه ی مهم تاريخی، يعنی انقلاب اسلامی و جنبش سبز برقرار کنيد؛ در آن انقلاب می خواستيم بگوئيم که «ما هم کسی هستيم» و امروز با جنبش سبز می خواهيم بگوئيم اين «ما کيست؟» به نظر می رسد، با اين گفته شما می خواهيد به انقلاب اسلامی در پرتو جنبش سبز نگاهی نو بی اندازيد؟


بيضايی: من فکر می کنم بررسی هر پدیده ای بخصوص واقعه ای چون انقلاب اسلامی که نه تنها در ایران بلکه در خاور میانه و حتی در سطح جهانی نیز شاید بتوان بعنوان سرآغاز گسترش اسلام گرایی و تلقی ایدئولوژیک از اسلام از آن یاد کرد، باید از زوایای گوناگون انجام بگیرد. یک بعد قضیه بررسی چگونگی شکل گیری چنین گرایشی در ایران بعنوان منشاء شکل گیری و اجرای عملی طرح حکومت اسلامی است. نطفه های این گرایش را شاید بتوان در دوران انقلاب مشروطیت یافت. اما بعد دیگری که کمتر به آن پرداخته شده نوعی احساس حقارت ملی در مقابل غرب است. برای غلبه بر این حس حقارت کمابیش تاریخی، نیاز به یافتن نوعی اعتماد بنفس جدید (هر چند کاذب) بود (از این زاویه من شباهتهایی با پذیرش فاشیسم هیتلری در زمان خود می بینم). گرایش عمومی بسوی هویت اسلامی و یا الگوی حکومت دینی، هر چند در ابتدا کسی از جزئیات محتوای آن آگاهی نداشت، اما نوید بوجود آمدن یک نظام "خودی" را می داد که با آنچه در غرب هست متفاوت است و از آن ماست. در عین حال گرایشهایی چون پایمردی در برابر ظلم و ایستادگی در برابر حکومت پهلوی که بصورت تحقیر آمیزی نقش مردم را در تعیین سرنوشت خویش به هیچ گرفته بود، از یکسواز آن الگو تغذیه می شد و از سوی دیگراز گفتمان انقلابی چپ وابسته به اردوگاه سوسیالیستی بهره می برد. غلبه بر احساس حقارت ملی از طریق ایجاد یک حکومت قدرتمند که هویت جمعی را در یک غالب یکسویه و تعریف شده تقلیل می دهد و رسالت خود را از یکسو بریدن قبای هر کس به اندازه ی همان غالب و فرو بردن هویت فرد را در غبار تک هویتی توده ای بیشکل و در عین حال شبیه به هم.
بدنه ی جنبش سبز را اما نیروهایی تشکیل می دهند که بدنبال حقوق فردی و رسمیت بخشیدن به حق حفظ هویت فردی بدون هراس از حذف و سرکوب است. دیدن و پذیرفتن تفاوتها و در عین حال قائل بودن حقوق برابر برای شهروندان، این است پرچم جنبش نسل جوان ایران. این جنبش در تداوم خود برای رفع تبعیض و برای حق شهروندی ایستاده است که پایه ی اصلی و مهم بنای یک ایران دمکراتیک را می سازد.


تلاش ـ می‌گوئيد: «عصيان جمعی در مقابل حاکم مستبد الزاماً به دمکراسی نمی انجامد.» بی تجربگی در به تجربه و فرهنگ بدل کردن دمکراسی نيز در کشورمان همچنان ادامه دارد. آزاديخواهی و فردگرائی نسل جوان جنبش سبز هم بيشتر از آن که حاصل پرورش و پروراندن و محيط مساعد فرهنگی و اجتماعی باشد، به گفته ی خودتان «برآمده از تجربيات تلخ گذشته است.» به عبارت ديگر اين تجربه های تلخ می گويند؛ چه نبايد بکنيم و چه نبايد بخواهيم. اما اينها تنها عبرت آموزی است و تضمينی برای به راه نادرست نرفتن و خطا نکردن در آينده نيست. نادرست و خطا الزاماً در شکل های گذشته و تکراری اتفاق نمی افتند. اصلاً هيچ تضمينی وجود ندارد که اجتماع انسانی يا ملتی خطا نکند. و در کوران حوادثِ پی در پی ـ آنهم در جامعه ای چون ايران که تنها در طول يک قرنش دو انقلاب عظيم اجتماعی داشته و جنبش سبزش ـ تنها پس از سی سال! که اگر به ثمر بنشيند، دستکمی از يک انقلاب بنيادين نخواهد داشت ـ چگونه می توان در پی فرصتی با فراغبال برای انديشيدن و «در يافتن دمکراسی» تنها از مسير هوشمندی و قدرت ذهنی بود؟ چه می توان و بايد در هر قدم کرد که اين بار «عصيان جمعی» از مسير آزادی و دمکراسی خارج نشود و ايرانی با آن تعريفی که از اين «ما کيست» می دهد، به فرصت تجربی کردن دمکراسی و آزادی دست يابد؟


بيضايی: همانطور که قبلا نیز اشاره کردم، نسل امروز مطمئنا بی خطا نیست و نخواهد بود. آنچه مهم است اینکه آنچه می خواهد، یعنی آزادی ، دمکراسی و رعایت حقوق بشر، میانگین خواسته های تمامی گرایشهای فکری دمکراتیک جامعه را تضمین می کند و در عین حال برای گرایشهای غیر دمکراتیک چه در داخل حکومت و چه در خارج از حکومت جایی برای تغییر و تصحیح می گذارد. ایران را برای همه می خواهد و همه را برای ایران. ایرانی که کشور گرایشها و خواسته ها و نگرشهای بسیار متفاوت از یکدیگر است. اینکه من از اینجا از خارج از مرکز مبارزات با توجه به سرکوب لجام گسیخته ی حکومت توصیه کنم چگونه می توان از مسیر آزایخواهی و دمکراسی طلبی خارج نشد، شاید کار درستی نباشد. بگذارید بسیار ساده بگویم، بدون اینکه بخواهم برای کسی تکلیف تعیین کنم. چندین سال است که هنگام انجام هر کاری به یاد یک جمله ی پدرم می افتم که در نوجوانی و جوانی پر تلاطم من به من می گفت و من در آن زمان مفهومش را در نیافتم ، اما برای همیشه در ذهنم ماند. او به من می گفت:" نیلوفر جان، خواهش می کنم باز شیرجه نزن!" البته من از آن هنگام تا کنون بارها شیرجه زده ام، اما بمرور زمان دریافتم که او بطور غیر مستقیم بر یک خصلت نسبتا همگانی ما بعنوان نقطه ی ضعف انگشت می گذاشت که خود را به صورت عجله کردن و برخورد احساسی بدون تعقل و نوعی تندروی ذاتی نمایان می سازد. فکر می کنم با بکار گیری توامان قلب گرم و عقل سرد و در عین حال استفاده از نیروی خلاقیت در حرکتهای جمعی این جنبش به آنچه می خواهد برسد. هر چند سدها و موانع بسیارند، هر چند راه دشواری است. فکر می کنم همه ی ما از راست تا چپ باید بتوانیم نقطه ی ثقل حرکتمان را در میانه بیابیم تا در این مسیر موفق شویم بسیاری را با خود همراه کنیم. آنچه مسلم است اینکه رسیدن به یک ایران دمکراتیک امروز هم یک نیاز است، هم یک ضرورت و مهمتر از آن امری است اجتناب ناپذیر.


تلاش ـ خانم بيضايی با سپاس بی‌پايان


جستجو در سامانه

آثـار:
دکتر جمشید بهنام
دکتر محمدرضا خوبروی پاک

برگشت

استفاده از مطالب "تلاش آنلاین" تنها با ذكر منبع و نام نويسنده مجاز است
صفحه نخست | تماس با ما